همیشه خودم را در لا به لای خاطراتت گم میکنم |
چه زود ازم خسته شدی چه زود از یاد بردی منو
چه زود یکی دیگه اومد جامو گرفت تو دل تو
بهم وفا نکردی و تیشه زدی به قلب من
منو به غم نشوندی و گذشتی از کنار من
نمیدونم به جرم عشق یه عمره که زندونیم
توی آتیش غم تو یه عمره دارم میسوزم
چــــه تو بـاشـی
چـــه نباشـی...
و مــ ـن خیــ ـــلی وقــ ــت پیـــش یـــاد گرفـ ـــته امـ ،
زندگــ ــی آسان تـر از ایـــن حرفــ ــهاستـ
و
با ارزشتر از وجود یک آدم
وای چه سخته که تو رو
کنار اون حس می کنم
سپردی دستاتو به اون
خودم رو پر پر می کنم
شوکه شدم تو اضطراب و سختیا
وای چه دردیه خدا
وای چه دردیه خدا
حالا فقط فکرم شده
تو رو ببینم و بگم
دست دلت درد نکنه
که پرپرم کردی گلم
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها!
یک طرف پنجره ها!
در همه آوازها! حرف آخر زیباست!
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
چه فایده ؟
که زبان ِ مرا نمیفهمی !

کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها میشود
|
|
یعنی با تو خواندن از جنون ،
عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن ،
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ،
عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا،
عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی در پی تو در به در ،
عشق یعنی یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر ،
عشق یعنی قلبی آماج خطر
عشق یعنی من می خوانم تو را
عشق یعنی بگذری از آبرو ،
عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی همه چیز یعنی